تبليغاتX
تی تی

تی تی

از هر دری سخنی

خداحافظ

رفتن هر راهی برای رفتن نیاز به 3 مولفه داره ، مسافر، نقشه یا راهنما و هدف بی تعارف در دنیای مجازی هدفم گم شده. برای همه دوستان دنیای مجازیم آرزوی خوش بختی می کنم. برقرار و استوار باشید.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/11/18ساعت 10:24  توسط تی تی  | 

عذر تقصير بابت تاخير

به علت هاي خير موجه و آبكي چند وقتي وبلاگم رو آپ نكردم.

همين جا از دوستاني كه احيانا به خونه من سر زدن و كلي نگران شدند عذر خواهي مي كنم.

شايد به زودي از دنياي مجازي خداحافظي كنم.

اگه تصميمم قطعي شد مراسم خداحافظي رو فراموش نمي كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/10ساعت 11:50  توسط تی تی  | 

بارش شهابی اسد امسال بامداد 27 آبان

تعداد شهاب هاي اسدي در 26 تا 28 آبان ماه هر سال به اوج خود مي رسد، امسال نيز اين بارش شهابي به طور دقيق در چهارشنبه شب، مورخ 26 آبان ماه  1389  00:45 بامداد به اوج خود مي رسد.

منشا بارش شهابي اسدي دنباله دار تمپل تاتل با دوره تناوب 33/3 سال مي باشد.

مناطق كويري با افق هاي باز و کامل و دور از آلودگي هاي نوري بهترين مكان براي مشاهده و شمارش شهاب هاي اسدي مي باشد.

مطلب کامل را در"  http://asmanetaak.blogfa.com/ "بخوانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/08/25ساعت 12:45  توسط تی تی  | 

صدای پای خدا!

با ريش سفيد و دراز ، پيپي را كه از دازا به چپق مي مانست دود مي كرد . ميز كهنه و فرسوده اي ، او را در خود جا داده بود و كاغذهاي پاره و پخش و پلا ، نشان از جدلي طولاني در اطاق داشت .در آستانه ي درب ، ارسطو برآشفته و كف كرده ، ايستاده بود و داد و بيداد ميكرد : 
« نفرين آپولون بر شما باد ! اي آبرو زدايان فلسفه ! نفرين ! نه چنين است كه چيزي بتواند هم خود باشد ، و هم نباشد ! من (شق ثالث ) را طرد كردم ! من گفتم حقيقت بيرون آدمي است و معرفت، صورت اشياء است كه در نفس آدمي ، ظاهر مي گردد . گفتم آدمي تنها تماشا گر است و نه بازيگر . حتي منتقد آزارگري چون كانت هم ، بر جدايي جهان خارج از مشاهده گر ،‌اذعان كرد ، اما شما آن را بر نتافتيد . 
اي فيلسشوف نمايان ! من گفتم عليت و جوهریت ، بنيان موجوداتند و در نبود آنان ، هستي فرو مي ريزد ...و حال اين هايزنبرگ ، اين پير دودزده ! پايش را بيش از گليم فيزيك دراز كرده و متافيزيك مرا افسانه مي نمايد ! غافل از اينكه با اين چرنديات ، پايه هاي علم مدرن را كه بر متافيزيك من استوار است ، سست مي سازد ! اين منم كه دنياي امروز را با همه عظمتش بر دوش مي كشم .... اي قدر ناشناسان..... »
گفته هاي ارسطو در كوبشِ پر طنينِ درب، گم شد و تنها پژواكِ آهنگي از خشم را بر ديوار نشاند . 
پير مرد برخاست و با صبوريِ تمام ، پنجره را گشود . ستاره ها در پشتِ مه دودِ شهر در افق ، يخ زده بودند . پير ما لختي چشمان خود را بست . آنگاه به عابري كه فانوس در دست از روي تپه مي گذشت ، چشم دوخت و زير لب گفت : 
يكبار ديگر ديوانه ی نيچه ! اما اين بار با اين فرياد كه : « اي مردم ، خدا زنده شده است ! اي كالبدهاي يخ زده ! صداي آمدنش را نمي شنويد ؟ »
نوشتاري از : م . م .فريد 1/1/1388

http://iptra.ir/vdcizr5at1ap.html

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/22ساعت 0:27  توسط تی تی  | 

یه جمله زیبا

بعضی وقتا بعضی جمله ها هرچند کوتاه مثل یه تابلوی نقاشی یه دنیا درس به آدم می دن.

امیدوارم به اندازه من از این جمله لذت ببرید.

 

"هرکس دو بار  روی سنگی  بلغزد مستحق است که پایش بشکند."

حضرت علی (ع)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/08/18ساعت 22:14  توسط تی تی  | 

ارزش

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!
سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت .
-منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.
اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی!!!

خیلی وقت ها در زندگی ارزش کاری که می خواهی انجام بدهی بستگی به این داره که چه طور به مساله نگاه کنی .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/16ساعت 9:11  توسط تی تی  | 

صرفاً جهت اطلاع

۱. آقاي سعيد نفيسي تو يه مقاله اي گفتند كه: اگر انيشتين در ايران بود تمام وقتي را كه مي بايست در آزمايشگاه و دفتر خود به كار و پژوهش بپردازد مجبور بود در باز كردن گره هاي مشكلات روزانه ناشي از آشفتگي هاي اجتماعي هدر دهد.

2. اخیراً توسط یکی از دوستانم مطلع شدم دانشجویان کارشناسی ارشد دانشگاه صنعتی شریف با وجود گذشت چند هفته از آغاز سال تحصیلی در خوابگاه ها به صورت موقت اسکان دارند (مثلا 7 نفر تو یه اتاق با ظرفیت 4 نفره زندگی مسالمت آمیز!!!!!!! دارند) و چند هفته ای که پشت در اتاق رئسا و مسئولین به تحصیل علم!!!!!!!!! می پردازند.

3. مطلب نشت نشا (فرار مغز ها) رو از تو پیوندهام بخونید.

4. ارتباط دادن بندهای بالا با خودتون

5. تو پرانتز بگم که من شخصاً نه انیشتین رو نماد نبوغ محض می دونم و نه دانشگاه رو به عنوان  کانون پرورش استعداد ها قبول دارم .

6. این مطلب  رو صرفاً جهت اطلاع و ابراز همدردی با دوست عزیزم نوشتم و هرگونه برداشت اشتباح از آن ممنوع می باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/21ساعت 14:0  توسط تی تی  | 

قوانین مورفی

یادآوری قوانین مورفی تسکین‌دهنده بدبیاری‌ها و بدشانسی‌هاست. قانون مورفی در سال 1949 در پایگاه نیروی هوایی ادوارز شکل گرفت. مورفی مهندس هوافضا بود که روی پروژه‌ای کار می‌کرد. در یکی از سخت‌ترین آزمایشهای پروژه تکنسینی خنگ تمام سیم‌ها را برعکس وصل کرد و آزمایش خراب شد. مورفی درباره این تکنسین گفت: "اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می‌کنه" و این اولین قانون مورفی شد. در ابتدا در فرهنگ فنی مهندسین رواج پیدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پیدا کرد. بعداً قوانین دیگری هم بعد از کسب رتبه لازم از بنیاد مورفی در زمره قوانین اصلی قرار گرفتند.
 
حالا قوانین مورفی و قوانین استنباط شده از آن:
- اگر در توده یا کپه‌ای به دنبال چیزی بگردی، چیز مورد نظر حتما در ته قرار دارد.
- هیچ کاری آن‌طور که به نظر می‌رسد ساده نیست.
- وقتی در ترافیک گیر کرده‌ای لاینی که تو در آن هستی دیرتر راه می‌افتد.
- هر کاری بیش از آنچه فکرش را می‌کنی، دو برابر آنچه باید، وقت می‌برد. مگر اینکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت می‌گیرد.
- هر چیزی که بتواند خراب شود خراب می‌شود آن هم در بدترین زمان ممکن.
- اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق‌ها بسازی احمق باهوش‌تری پیدا می‌شود و کارت را خراب می‌کند.
- در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است.
- وسایل نقلیه اعم از اتوبوس، قطار، هواپیما و... همیشه دیرتر از موعد حرکت می‌کنند مگر آن که شما دیر برسید. در این صورت درست سر وقت رفته‌اند.
- اگر به نظر می‌رسد همه چیزها خوب پیش می‌روند حتما چیزی را از قلم انداخته‌ای .
- احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیم با اهمیت آنها دارد.
- هر وقت خودت را برای انجام دادن کاری آماده کرده‌ای ناچار می‌شوی اول کار دیگری را انجام دهی.
- اشیای قیمتی اگر سقوط کنند به مکان‌های غیرقابل دسترس مثل کانال آب یا دستگاه زباله خرد کن (آن هم در حالی که روشن است) می‌افتند.
- مادر همیشه راه بهتری برای انجام کارتان پیشنهاد می‌کند البته بعد از اینکه کار را به سختی انجام داده باشید.
- هر چه بیشتر سعی کنید چیزی را از مادرتان پنهان کنید او بیشتر به وب کم شبیه می‌شود.
- 80% امتحانات پایان ترم بر اساس کلاسی است که در آن غایب بوده‌ای.
- وقتی قبل از امتحانات نکات را مرور می‌کنی مهمترین‌شان ناخواناترینشان است.
 
قوانین اتوبوسی مورفی:
- اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر می‌آید.
- اگر زود برسی اتوبوس دیر می‌آید. اگر دیر برسی اتوبوس زود رسیده است.
- اگر بلیت نداشته باشی پول خرد هم نداری. وقتی پول خرد داری که بلیت هم داری.
- هر چه بیشتر از راننده بپرسی که کدام ایستگاه باید پیاده شوی احتمال این که درست راهنمایی‌ات کند کمتر خواهد شد.
- مدت زیادی منتظر اتوبوس می‌مانی و خبری نیست پس سیگاری روشن می‌کنی. به محض روشن شدن سیگار، اتوبوس می‌رسد. (به عبارت ساده اگر سیگار را روشن کنی اتوبوس می‌رسد).
- اگر برای زودتر رسیدن اتوبوس سیگار را روشن کنی اتوبوس دیرتر می‌آید.
 
قوانین کامپیوتری مورفی:
- دیسک مشتری در سیستم تو خوانده نمی‌شود.
- اگر برای خواندن آن نرم‌افزار پیچیده‌ای روی سیستمت نصب کنی آخرین باری خواهد بود که چنین دیسکی به دستت می‌رسد.
 
قوانین عاشقانه مورفی:
- همه خوب‌ها تصاحب شده‌اند، اگر تصاحب نشده باشند حتما دلیلی دارد.
- هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب‌تر باشد، فاصله‌اش از تو بیشتر است.
- شعور ضربدر زیبایی ضربدر در دسترس بودن مساوی عددی ثابت است. (که این عدد همیشه صفر است).
- میزان عشق دیگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با میزان علاقه تو به آنها.
- چیزهایی که یک زن را بیش از هر چیز به مردی جذب می‌کند همان‌هایی‌اند که چند سال بعد بیشترین تنفر را از آنها خواهد داشت.
 
فلسفه مورفی
" لبخند بزن... فردا روز بدتریه "
 
 
و اما سرنوشت خود آقای مورفی:
یه شب تو یه بزرگراه سوخت ماشین آقای مورفی تموم می‌شه. اون شب تو بزرگراه ترافیک بوده و ماشین‌ها با سرعت مورچه می‌رفتن. آقای مورفی هم می‌زنه کنار که بقیه رو با تاکسی بره. همینجوری ریلکس کنار بزرگراه واستاده بوده که یهو ماشین یه توریست انگلیسی که داشته خلاف جهت می‌اومده تپٌی می‌زنه بهش و می‌میره. اتفاقا اون روز لباسش هم سفید بوده. حالا فکر کن با یه لباس سفید کنار یه بزرگراه شلوغ واستاده باشی. بعد یه گاگولی در جهت مخالف بیاد بهت بزنه و بمیری. احتمالا موقع جون دادن این جمله معروفش روی لبش بوده:
 
"اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می‌کنه"

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/16ساعت 23:29  توسط تی تی  | 

یک حکایت پند آموز

روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت : دلم مى‏خواهد ترا قاضى القضات كشور نمایم تا همانطور كه معارف را منظم كردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی بلكه احقاق حق مردم بشود .

شیخ بهایى گفت : قربان من یك هفته مهلت مى‏خواهم تا پس از گذشته آن و اتفاقاتى كه پیش آمد خواهد كرد چنانچه باز هم اراده ی ملوكانه بر این نظر باقى باشد دست به كار شوم و الا به همان كار فرهنگ بپردازم .
شاه عباس قبول كرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو ساخت و عصایه خود را كنارى گذاشت و براى نماز ایستاد ، در این حال رهگذرى كه از آنجا مى‏گذشت ، شیخ را شناخت ، پیش آمد سلامى كرد . شیخ قبل از عقد نماز جواب سلام را داد و گفت :
اى بنده ی خدا من مى‏دانم كه ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا بلع مى‏كند تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت . لیكن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز كن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو .
مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به كوچه‏اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت : امروز هر كس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته فردا صبح زود هم من مخفیانه مى‏روم پیش شاه و قصدى دارم كه بعداً معلوم مى‏شود .
شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از مقربین بود هنگام بیدار شدن شاه اجازه تشرف حضور خواست و چون شرفیابى حاصل كرد عرض كرد : قبله گاها مى‏خواهم كوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مى‏دهند و مطلب را به خودشان اشتباه مى‏نمایند .
شاه عباس با تعجب پرسید : ماجرا چیست ؟ شیخ بهایى گفت : من دیروز به رهگذرى گفتم كه چشمت را هم بگذار كه زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودم كسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده كه من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف به تواتر رسیده كه همه كس مى‏گوید من خودم دیدم كه شیخ بهایى به زمین فرو رفت . حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند !
به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت‏هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیر اجتماع نمودند ، جمعیت به قدرى بود كه راه عبور بر هر كس بسته شد ، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد كه از هر محلى یك نفر شخص متدین و صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین كنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند . بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور رسیدند ، هر كدام به ترتیب گفتند : به چشم خود دیدم كه چگونه زمین شیخ را بلعید ! دیگرى گفت : خیلى وحشتناك بود ناگهان زمین دهان باز كرد و شیخ را مثل یك لقمه غذا در خود فرو برد . سومى گفت: به تاج شاه قسم كه دیدم چگونه شیخ التماس مى‏كرد و به درگاه خدا تضرع مى‏نمود . چهارمى ‏گفت : خدا را شاهد مى‏گیرم كه دیدم شیخ تا كمر در خاك فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى كه بر سینه‏اش وارد مى‏آمد از كاسه سر بیرون زده بود
به همین ترتیب هر یك از آن هفده نفر شهادت دادند . شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش مى‏كرد . عاقبت شاه آنها را مرخص كرد و خطاب به آنها گفت :
بروید و اصولاً مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم مى‏شود شیخ بهایى گناهكار بوده است ! وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند ، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت : قبله ی عالم . عقل و شعور مردم را دیدید ؟ شاه گفت : آرى ، ولى مقصودت از این بازى چه بود ؟ شیخ عرض كرد : قربان به من فرمودید ، قاضى القضات شوم . شاه گفت : بله ولى چطور ؟ شیخ گفت :  من چگونه مى‏توانم قاضى القضات شوم با علم به اینكه مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست كه درست باشد ، آن وقت مظلمه گناهكاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم !! اما اگر امر مى‏فرمایید ناگریز به اطاعتم و آنگاه موضوع المامور و المعذور به میان مى‏آید و بر من حرفى نیست ! شاه عباس گفت : چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه كرده و مى‏كنم لازم نیست به قضاوت بپردازى ، همان بهتر كه به كار فرهنگ مشغول باشى .
از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار كشید و مقامه شامخه علما را به حدى به درجه تعالى رسانید كه همه كس آنان را مورد تكریم و تعظیم قرار مى‏داد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/12ساعت 11:19  توسط تی تی  | 

موضوع پایان نامه

يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود.. در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم..
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ

نتيجه
هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد
هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد
آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست!!!!


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/07ساعت 9:7  توسط تی تی  |